حامد رحیمی پنجکی (خاطرات و داستانهای زندگی)

حامدرحیمی پنجکی، مربی هنرهای رزمی

خاطرات مدرسه(5)

دبیرستان بودیم، رشته ی علوم انسانی، یه درسی داشتیم به اسم آمار، معلم درس آمارمون انسان عصبی و قاطیی بود، آقای نوری،که بچها رو شدیدا میترسوند و اذیت میکرد، نیم نمره هم رحم نداشت و دوست داشت کل بچها درسش رو بیفتن، ، هر هفته دو زنگ پشت هم امار داشتیم، و حالمون از درس آمار و آقای نوری بهم میخورد، سرکلاسش همیشه خسته میشدیم، آقای نوری در حال درس دادن بود که درب کلاس به صدا دراومد، ناظم مدرسه بود و با آقای نوری کار داشت، آقای نوری رفت بیرون و درب رو بست تا سروصدای بچها بیرون نره، منم که سلطان شلوغی و شر مدرسه بودم بلند شدم رفتم پای تخته و شروع کردم به رقص و بچهاهم دست میزدن،، اقای نوری از پشت درب محکم کوبید به درب، که یعنی ساکت شید،  کلاس ی...
14 ارديبهشت 1404

خاطرات مدرسه

نویسنده: حامد رحیمی پنجکی(تصاویر هم تصاویر خودمه، همون دوم دبستانی که کلاغ رو برد مدرسه، اما بااین تفاوت که بیشترازسی سال از اون روز گذشته) حامد رحیمی پنجکی هستم،دوم دبستان بودم، تو مسیر مدرسه که طولانی هم بود از یه کوچه ای رد میشدیم که کوچه باغ مانند بودو پر از درخت، یروز اتفاقی تو همون کوچه چشمم خورد به یه کلاغ که زخمی بود و داشت دستوپا میزد که پرواز کنه، دلم براش سوخت، برداشتمش تو دستم گرفتمش و بردمش تو راه درمونش کنم، که نمیره و بلایی سرش نیاد ،، یخورده آب دادم بهش، چسب  زخم خریدم به پاهاش زدم، در حدتوانم درمونش کردم، رسیدم جلوی درب مدرسه، کلاغو نمیشد برد داخل، کتابها و دفترهای کیفمو خالی کردم تو کیف دوستم و ...
14 ارديبهشت 1404

خاطره از شروع باشگاه وتمریناتم

 من حامد رحیمی پنجکی هستم،  سال شصت و هفت ، آذرماه، روز بیست و هفتم، ب دنیا اومدم، یادم میاد  شش سالم بود که  از تلویزیون یه مسابقه ی تکواندو پخش شد، وقتی دیدم  دونفر باهم مبارزه میکنن و انعطاف بدنی دارن  رفتم پیش بابام گفتم منم میخوام برم  مسابقه، گفت باید اولش بری باشگاه تمرین کنی بعد بری مسابقه، گفتم پس بریم باشگاه، فردای اونروز  دم عصر رفتیم یه باشگاه پایین تر از محلمون، باشگاه فجر بهمن، تو باشگاه آموزش خیلی از رشتهای رزمی بود ،ما تایم تمرین ووشو رسیدیم و  همونو ثبت نام کردیم، یعنی اگر تایم تکواندو یا کاراته میرسیدیم اونارو ثبت نام میکردیم، از قبل رو رشته ی خاصی تمرکز و تحقیق نداشتیم...
11 ارديبهشت 1404

حامدرحیمی پنجکی(خاطرات مدرسه 4)

دوران دبیرستان تو مدرسه مواد محترقه و ترقه و کپسولی  پخش میکردم بین بچها، گاهی هم میفروختم ، در کل انبار باروت بود جیبهای شلوارو کاپشن و...... یه ترقه ای اومده بود که بینهایت بوی بدی داشت ،،، اونقدر بدبو و سرسام آور بود که نمیشد ده ثانیه تحملش کرد، منم مثل  همیشه دنبال حاشیه و دردسر بودم ، یدونه از این ترقه های بینهایت بدبو رو انداختم تو کلاس، بوی بدو زننده تمام کلاس رو گرفته بود، معلم که اومد گفتیم بوی فاضلابه و....  گفت کلاس رو عوض کنیم، اما خداروشکر کلاس خالی نداشتیم و رفتیم تو حیاط، این تو حیاط رفتن خیلی بهمون حال داد و تصمیم گرفتم اینکارو ادامه بدم اما در سطح گسترده تر،  دو روز بعد سه تا از همون مواد رو انداخ...
29 فروردين 1404

حامدرحیمی پنجکی( خاطرات مدرسه 3)

یه معلم عربی داشتیم بنام آقای مقدم، این بنده خدا یدونه از دستاش هم فلج بود، معلمی بود که بچها بینهایت اذیتش میکردن، روز معلم شدو به فکرم زد یه کادو بهش بدم، از کاغذ کادوهایی که بچها داشتن یکم پاره کردم و یه تیکه نون خشک بربری رو کادو کردم دادم به آقای مقدم، اون بنده خدا هم بینهایت خوشحال و شاد  اون کادو رو توی جیب کتش، چقدر اونروز هوامو داشت بیچاره،، باورش نمیشد بهش کادو دادن،  از خوشحالی نفهمید چجوری درس داد، این بنده رفت خونه ، بچهاش و نوه هاش جمع بودن ک بهش روز معلمو تبریک بگن، اقای مقدم کادو رو که دراورد شروع کرد به کلی کلاس گزاشتن که بچها برام کادو اوردن، میگفت کادو رو دادم به نوه ام، برای اون باشه،،،  اون نوه ی ب...
29 فروردين 1404

حامدرحیمی پنجکی(خاطرات مدرسه 2)

نزدیک چهارشنبه سوری سال 84 تو مدرسه ترقه و مواد اتش زا میفروختم به بچها، نه بخاطر درامدش، بخاطر علاقه و شلوغ کردن مدرسه، از صدای انفجار تو مدرسه و پریشون شدن معلم ها و ناظم ها  حالم بهتر میشد، شاید یک نوع سادیسم بود،ی سالن بزرگ بود که داخلش چندین کلاس کنارهم بودند،تو یدونه از این کلاسها جلسه ی معلمها بود، دبیرهای سیاه بخت داخل جلسه در حال صحبت بودن درب هم بسته بودند، منی که انبار ترقه بودم متوجه جلسه و درب بسته شدم، تو هم همه و شلوغی مدرسه و بچها،یه کپسولی روشن کردمواز زیر درب کلاس انداختم زیر میز جلسه ی معلمها، چندثانیه بعد صدای مهیب حاصل ازترقه و سالن، باعث شد جیغ و داد بچها صدبرابر بشه، معلمها درب رو باز کردند، چیزی معلوم نبود&n...
28 فروردين 1404

حامدرحیمی پنجکی(خاطره از مدرسه )

همه ما کلی خاطره و سوتی های خنده دار از دوران تحصیلمون داریم، که هر بار یادش میوفتیم کلی میخندیم، این خاطره از بنده ی حقیر (حامد رحیمی پنجکی) از دبیرستان شهید آخوندی کرج، خیابان برغان، بشخصه یک شخص درسخون ولی شرو شدیدا شیطون بودم، اول دبیرستان سرکلاس درس، فندکی که یکسال جیبم بودو کار نمیکرد رو هرروز در میاوردم و دائم بشکل عادت  میزدم و جرقه ی ریزشو نگاه میکردم، میز آخر کلاس بودیم و همکلاسی سوژه  که جلوی بنده نشسته بودن موهای بلند و نرمی داشتند که عاشق اون موها بودند،وقتی فندک رو زیر سر ایشون، زیر موهای اون بنده خدا گرفتم  فندکی ک یکسال کار نکرده نبود بشکل اتفاقی جرقه ی ریزی زد و سر همکلاسی شوربختم شد آتیش شعل...
28 فروردين 1404
1