خاطرات مدرسه(5)
دبیرستان بودیم، رشته ی علوم انسانی، یه درسی داشتیم به اسم آمار، معلم درس آمارمون انسان عصبی و قاطیی بود، آقای نوری،که بچها رو شدیدا میترسوند و اذیت میکرد، نیم نمره هم رحم نداشت و دوست داشت کل بچها درسش رو بیفتن، ، هر هفته دو زنگ پشت هم امار داشتیم، و حالمون از درس آمار و آقای نوری بهم میخورد، سرکلاسش همیشه خسته میشدیم، آقای نوری در حال درس دادن بود که درب کلاس به صدا دراومد، ناظم مدرسه بود و با آقای نوری کار داشت، آقای نوری رفت بیرون و درب رو بست تا سروصدای بچها بیرون نره، منم که سلطان شلوغی و شر مدرسه بودم بلند شدم رفتم پای تخته و شروع کردم به رقص و بچهاهم دست میزدن،، اقای نوری از پشت درب محکم کوبید به درب، که یعنی ساکت شید، کلاس ی...









